تبليغاتX
..HeArTBoOK..*دفتر دل*























..HeArTBoOK..*دفتر دل*

نه از خودم فرار کرده ام نه از شما به جستجوي کسي رفته ام که "مثل هيچ کس نيست"

تو را می خواهم و دانم که هرگز

به کام دل در آغوشت نگیرم

تویی آن آسمان صاف و روشن

من این کنج قفس مرغی اسیرم

ز پشت میله های سرد تیره

نگاه حسرتم حیران به رویت

در این فکرم که دستی پیش اید

و من ناگه گشایم پر به سویت

در این فکرم که در یک لحظه غفلت

از این زندان خاموش پر بگیرم

به چشم مرد زندانبان بخندم

کنارت زندگی از سر بگیرم

در این فکرم من و دانم که هرگز

مرا یارای رفتن زین قفس نیست

اگر هم مرد زندانبان بخواهد

دگر از بهر پروازم نفس نیست

ز پشت میله ها هر صبح روشن

نگاه کودکی خندد به رویم

چو من سر می کنم آواز شادی

لبش با بوسه می اید به سویم

اگر ای آسمان خواهم که یک روز

از این زندان خامش پر بگیرم

به چشم کودک گریان چه گویم

ز من بگذر که من مرغی اسیرم

من آن شمعم که با سوز دل خویش

فروزان می کنم ویرانه ای را

اگر خواهم که خاموشی گزینم

پریشان می کنم کاشانه ای را

 

فروغ فرخزاد

نوشته شده در پنجشنبه هشتم دی 1390ساعت 20:9 توسط هـــــمــا|

 

 

 

چند اين شب و خاموشي؟ وقت است كه برخيزم
وين آتش خندان را با صبح برانگيزم

گر سوختنم بايد افروختنم بايد
اي عشق بزن در من كز شعله نپرهيزم

صد دشت شقايق چشم در خون دلم دارد
تا خود به كجا آخر با خاك در آميزم

چون كوه نشستم من با تاب و تب پنهان
صد زلزله برخيزد آنگاه كه برخيزم

برخيزم و بگشايم بند از دل پر آتش
وين سيل گدازان را از سينه فروريزم

چون گريه گلو گيرد از ابر فرو بارم
چون خشم رخ افروزد در صاعقه آويزم

اي سايه ! سحرخيزان دلواپس خورشيدند
زندان شب يلدا بگشايم و بگريزم

"هوشنگ ابتهاج"

 

نه شب چره میخواهم

نه گپ ناردانه

و فقط یلداترین

بوسه از لبهایت

 

رضا کاظمی

 

یلدا مبارک

نوشته شده در چهارشنبه سی ام آذر 1390ساعت 23:50 توسط هـــــمــا|

عیدتان مبارک

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم آبان 1390ساعت 12:28 توسط هـــــمــا|

روز شروع میشود ...روزی که هوا هوای عید است و کتت را پوشیدی و صدای آهنگ ماشینت را بالا بردی ....

بادی می آید و برگها را روی سرت باران میکند 

به درخت نگاه میکنی و به برگ و هوای عید 

همه چیز عید است ...دوستان هم هوای رفقاتشان بوسه و سلام های دلچسب است و نگاهشان پر از عیدی....

عصر میشود ..انگار هوا رو دل گیر کرده اند با غروب خورشید ...

سرد میشود و مثل روزهای زمستانی پر از درد ...

شب میشود ..دوستان یخ میزنند و دستان و نگاه ها سرد..یادمان میرود ساعت حوالی آخرین ساعت ها را میگذراند و باید خداحافظی کنیم ...

5 خداحافظ هما می آید  بدون صدای دستان گرم ..فقط صدا ...و بعد صدایی که فردا به بعد تعطیلی ...مرخصی میروی برای همیشه ...معنی اش را میپرسم ...میگوید تو که میگفتی عید است ...عیدها می آیند تسویه ...شنبه بیا تسویه ...

ناگهان یخم آب میشود ...

هیچ کس نیست ...هیچ کس ...آبی که از شیر آب در کوچه ریخته بود هنوز کوچه را نم دار کرده  ....

من به پدرم نگاه میکنم و جا پای شکار گرگ ها روی صورتش ...

به خودم نگاه میکنم و استخوانهای یخ بسته ...

به چشمانم در آینه نگاه میکنم چه زیباست وقتی بارانی میشوند و های های گریه میکنند...

نگاه به ساعت میکنم 11 شب را تیک تاک میکند...پدرم همه ی زوزه ها را پذیرفته و من سرد تر میشوم ...انگشتانم را تکان میدهم که باورم شود کابوس نیست ...

زوزه های دروغین گرگ من را آزرده ...از یخ زدن که بیرون می آیم بدنم را پر خون میبینم پر از باران اشک ....

همه زوزه های دروغین را باور کرده اند ...

حالا من مانده ام و جای زخم روی دلم ...

دوستانی که هوایشان هوای عید بود بعد از این چگونه اند؟؟؟

***گاه آنقدر پر درد میشوم که یادم میرود اینجا را نباید بنویسم 


***ندا ممنونم ازت ...تازه دلم شکسته و زخمشو احساس نمیکنم ..یه کم بگذره اونوقت به هوش میام...

نوشته شده در جمعه سیزدهم آبان 1390ساعت 19:0 توسط هـــــمــا|


نسيم


تمام خوشي‌هاي دنيا هم كه اينجا باشد

تا آغوش تو نباشد

گويي چيزي كم است و 

دستانت هم ...



سعيد

هرشب خواب مي بينم

سقوط مي کنم از يک آسمانخراش

و تو از لبه آن

خم مي شوي و

دستم را مي گيري

سقوط مي کنم هرشب

از بام شب

و اگر تو نباشي

که دستم را بگيري

بدون شک

صبحگاه

جنازه ام را

در اعماق دره ها پيدا مي کنند...



التماست نمي کنم 

هرگز گمان نکن که اين واژه را 

در وادي آوازهاي من خواهي شنيد 

تنها مي نويسم بيا 

بيا و لحظه يي کنار فانوس نفس هاي من آرام بگير 

نگاه کن 

ساعت از سکوت ترانه هم گذشته است 

اگرنگاه گمانم به راه آمدنت نبود 

ساعتي پيش 

اين انتظار شبانه را به خلوت ناب خواب هاي تو مي سپردم 

حال هم 

به چراغ همين کوچه ي کوتاه مان قسم 

بارش قطره يي از ابر باراني نگاهم کافي ست 

تا از تنگه ي تولد ترانه طلوع کني 

اما 

تو را به جان نفس هاي نرم کبوتران هره نشين 

بيا و امشب را 

بي واسطه ي سکسکه هاي گريه کنارم باش 

مگر چه مي شود 

يکبار بي پوشش پرده ي باران تماشايت کنم ؟ 

ها ؟ 

چه مي شود ؟ 



زاد روز سهراب سپهری

قشنگ یعنی چه ؟

ــ قشنگ یعنی تعبیر عاشقانۀ اشکال

و عشق ، تنها عشق

ترا به گرمی یک سیب می کند مانوس.

و عشق ، تنها عشق

مرا به وسعت اندوه زندگی ها برد .

مرا رساند به امکان یک پرنده شدن .

 



نوشته شده در جمعه پانزدهم مهر 1390ساعت 21:0 توسط هـــــمــا|


آخرين مطالب
» تولد فروغ فرخزاد
» زندان شب يلدا
» عید
» زوزه
» عـــــشــــــق-(نسیــــم-ســـــــعید)
» پایـــــــــــیز(غزل بانو-ســـعید-دفــــتر دل)
» تنهایی(غــزل بانو- ســـعید-عــــلی)
» * خانه ای کاه گلی* (غزل بانو- سعید- دفتر دل)
» *تا تو نگاه میکنی *رشک*(منصوره -عـلی -دفــتر دل)
» من و دل (علی -غزل بانو- دفتر دل)

Design By : LoxTheme.com