'سلام
از بهمن سال پيش تصميم گرفتم وبلاگم دفتر خاطرات همه باشه هر كي دوست داشت بنويسه و اسمش بمونه ...بعضي ها كمكم كردن و خيلي ها هم بي خيال رد شدن و شايد اصلا خوششون نيومده !!
اومدم بگم خسته شدم از تنهايي!!نميدونم چقدر بودن اين وبلاگ مهمه !!خودتون با كليك روي باكس وبلاگ برتر ثابت كنين مهمه!!اگه درك كنم كه ديگه مهم نيست ..متاسفانه با اين وبلاگ براي هميشه خداحافظي ميكنم!!
هر روز شما میتونید
به وبلاگ یک امتیاز بدید ( با هر سیستم روزانه یک امتیاز محاسبه می شود )
این به این معناست که هر فردی می تواند چندین امتیاز بدهد ولی بصورت روزانه یک امتیاز
این پست از امروز ۷/۹/۸۸به بعد بالای پست های دیگه قرار داره!!
پــــــیاده!!
پياده آمده ام
بي چارپا و چراغ
بي آب و آينه
بي نان و نوازشي حتي
تنها كوله يي كهنه و كتابي كال
و دلي كه سوختن شمع نمي داند
كوله بارم
پر از گريه هاي فروغ است
پر از دشتهاي بي آهو
پر از صداي سرايدار همسايه
كه سرفه هاي سرخ سل
از گلوگاه هر ثانيه اش بالا مي روند
پر از نگاه كودكاني
كه شمردن تمام ستارگان ناتمام آسمان هم
آنها را به خانه ي خواب نمي رساند
مي دانم
كوله ام سنگين و دلم غمگين است
اما تو دلواپس نباش ! بهار بانو
نيامدم كه بمانم
تنها به اندازه ي نمباره يي كنارم باش
تمام جاده هاي جهان را
به جستجوي نگاه تو آمده ام
پياده
باور نمي كني ؟
پس اين تو و اين پينه هاي پاي پياده ي
من
حالا بگو
در اين تراكم تنهايي
مهمان بي چراغ نمي خواهي ؟
یغما گلرویی

خزان(علی-سعید)
علی
سکوت کردم برای ِ آرامشم
و اینکه بدان آیا همانم که تو می گویی؟
بازگشتم به دنیایی که از آن فراری بودم
دنیایی گاه بی نقاب و گاه....
بگذار امیدی باشم برای ِ روح ِ بی جانم
واژه هایم از من زنده ترند....

خزان دارد تمام می شود کم کم
عاشقان کجا ماندند....
دیر زمانیست که برگ های ِ زرد
در انتظار ِ ستایش ِ پای ِ عاشقان
پیاده رو های ِ خلوت را می بوسند....
خزان رو به زوال است....
فصل ِ عاشقی است....
در انتهای هر سفر
در آیینه
دار و ندار خویش را مرور می کنم
این خاک تیره این زمین
پایوش پای خسته ام
این سقف کوتاه آسمان
سرپوش چشم بسته ام
اما خدای دل
در آخرین سفر
در آیینه به جز دو بیکرانه کران
به جز زمین و آسمان
چیزی نمانده است
گم گشته ام ‚ کجا
ندیده ای مرا ؟


